خرید بک لینک
داشتم چای می ریختم ، یکی از بچه ها اومد گفت ئه ، چرا اول آبجوش ریختی؟! گفتم خب همیشه اول آبجوش می ریزم. همیشه.بعد یکی دیگه گفت وااای چه جااالب. آبجوش زودتر از چای ریختن یه آدم جالبه واقعن ؟! منظورم اینه که اصلن به این فکر نکرده بودم که میشه اول چای

برچسب: نویسنده: سام قربانی تاريخ: سه شنبه 25 مهر 1396 ساعت: 1:09

باید یه چیزی بنویسم ، همین الانم باید بنویسم. نمیدونم چیا ، ولی باید بنویسم. میتونم ده خط راجع به حس "یالا همین الان یه چیز بنویس" بنویسم. اینجا یه پسره هست که قورمه سبزی بلده و کلن شبیه به گِیهاست. نه چون قورمه سبزی و تیرامیسو بلده ، کلن گِیه. از ه

برچسب: نویسنده: سام قربانی تاريخ: سه شنبه 25 مهر 1396 ساعت: 1:09

شنبه 8 مهر 1396 ساعت 12:20 باید برم لهستان و آشوویتس رو ببینم. "; }

برچسب: نویسنده: سام قربانی تاريخ: جمعه 14 مهر 1396 ساعت: 6:19

چهارشنبه 12 مهر 1396 ساعت 11:17 چون نمیشه کسی رو به طور کامل شناخت. "; }

برچسب: نویسنده: سام قربانی تاريخ: جمعه 14 مهر 1396 ساعت: 6:19

سهشنبه 4 مهر 1396 ساعت 14:08 همین الان یکی از بچه ها داشت میگفت نه این من بدبختم که مجبور میشم برم سربازی ، اونجا هم خودکشی میکنم ،رو پول هم مینویسم امشب عروسی عشقمه:))))

برچسب: نویسنده: سام قربانی تاريخ: جمعه 7 مهر 1396 ساعت: 3:45

یکشنبه 26 شهریور 1396 ساعت 11:21 عاشق هیث لجر شدم. دارم جستار هایی در باب عشق میخونم.نگرانم.دردمندم.امیدوارم. ";

برچسب: نویسنده: سام قربانی تاريخ: دوشنبه 3 مهر 1396 ساعت: 18:51

یادمه سه چهار سال پیش روی یه هزار تومنی خوندم که امشب (به تاریخ اون موقع) برای دوست دخترش خواستگار میاد و الان سر پستش وایساده و خیلی حالش بده.

چرا الان یادش افتادم ؟ نمیدونم.

باید اون پول رو نگه میداشتم به جای اینکه بدم به راننده تاکسی.

برچسب: سربازها, نویسنده: سام قربانی تاريخ: دوشنبه 3 مهر 1396 ساعت: 18:51

دیروز سه تا استند اکشن فیگور رو زیر و رو کردم تا یه اسب پیدا کنم منو یاد هیث بندازه. هیچ اسبی شبیه به تو نیست هیث._کتاب رو دادم به اری ۸ ساله ، گفتم این قسمتش که سیاه شده واسه اینه که خیلی منتظر بوده تا به تو برسه ، گفت اشکال نداره ، اونجاها رو که نمیخونم. آخرشم وقتی داشت پیاده می شد ، برام دست تکون داد.از دو سه هفته پیش که باهاش حرف زدم میخواستم راجع بهش بنویسم. راجع به همون لطافتی که بچه های در

برچسب: نویسنده: سام قربانی تاريخ: دوشنبه 3 مهر 1396 ساعت: 18:51

نشسته بودم ، منتظر کچل شدن ، داشتم داستان های پس از مرگ و مقدمه بابک تبرایی رو میخوندم ، شش ، هفت ساعت بعد دیدم دف نوشته امروز تولدشه.

پ.ن: اینو چندین دقیقه بعد نوشتم:

وقتی داشتم نامه بابک تبرایی رو به سلینجر ، با مضمون" ببخشید که ما دست به دست هم دادیم و حالا همه جا هست این سه تا داستانی که نمیخواستی هیچوقت چاپ بشه اقای سلینجر" رو میخوندم ، اشک تو چشام جمع شد. نمیدونم هم چرا دقیقن.

دیدن اینکه امروز تولدشه ، اتفاقی نیست.

برچسب: نویسنده: سام قربانی تاريخ: دوشنبه 3 مهر 1396 ساعت: 18:51

نمیبینیم زیبایی واقعی چیه. یعنی همه چیز میتونه زیبا باشه و ما به خاطر جامعه و اطرافمون ، خودمون رو محدود کردیم. به چی ؟ به بلوند و سیکس پک و لبای گنده و دماغایی که عین نوک پرنده میمونه.چرا نمیبینیم یا نمیخوایم پیدا کنیم که به نظر خودمون چی قشنگه ؟!تو این مدت دارم میبینم که از چه چیزایی خوشم میاد که یکیش دماغ های بزرگ و شکسته بود. به نظر کی این دماغا قشنگن ؟! هیچکی؟! خب به تخم نداشتهم. من که حال

برچسب: نویسنده: سام قربانی تاريخ: دوشنبه 3 مهر 1396 ساعت: 18:51

شنبه 1 مهر 1396 ساعت 10:53 باشه.الان اینجام و خوبم.بهتر از اون چیزی که فکر میکردم. "; }

برچسب: نویسنده: سام قربانی تاريخ: دوشنبه 3 مهر 1396 ساعت: 18:51

صفحه بندی